در کنار کعبه ایستاده است
و به نور می اندیشد و نور به او.
در ژرفای چشمانش خورشید رنگ می بازد
و کوه در برابر هیبت او برخاک می افتد.
سالهاست که اشک های به زنجیرکشیده ی او در اسارت چاه می گریند
و بغض مردانه اش در سکوت چاه، بی صدا می شکند.
او کنار کعبه ایستاده است و به گردش هستی می نگرد
از آن زمان که آدم برای نخستین بار گریست
و فرزند او قانون چشم هایش را زیرپا نهاد و به وراء نور خیره گشت!
او دریایی است که بی صدا می خروشد
تا زمانی که خورشید جوهر شب بر ماه بیافشاند و موجِ بی فانوس، دیوانه گردد !
آن روز است که فریادهای علی قیامت می آفریند...
(زفیر)
* * *
دوستان عزیزم سلام...
ممنونم که این مدت مرا همراهی کردید و از صمیم قلب از همه شما تشکر می کنم.
متاسفانه به دلایلی دیگر قادر به ادامه دادن نیستم، و تصمیم گرفتم روز غروب تنهاترین مرد جهان روز غروب وبلاگ من باشد، تا شاید سالی دیگر به هنگام تولدش، باز هم صدای سخن عشق من نیز متولد گردد.
این وبلاگ را با تمام مطالبش به عزیزترین در زندگی ام تقدیم می کنم، کسی که وارث عشق من است...
من میروم، به امید روزی که بازگردم...
ولی صدای سخن عشق من تا ابد در گوش هستی جاری خواهد بود.
یا علی
بدرود...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:23  توسط زفیر
|
در شب قدر بهشت جاوید و فردوس برین درها را باز نهاده وساکنان آن بر تخت ها نشسته و روح پیامبران، ولیان و شهیدانِ راه حق فرا طرب آمده، نسیم روح ازلیت بر دل دوستان می وزد و باد خوشِ فردانیت به جان عاشقان می رسد و از سوی دوست خطاب میرسد:
استغفارکنندگان کجایند؟
جوانمردان شب خیز که در آرزوی وصل ما بی خواب و بی آرام بوده اند و در راه عشق ما شربت بلا نوشیدند کجایند؟
تا ما خستگی ایشان را مرهم نهیم و اندرین شب قدر ایشان را با قدر و منزلت بازگردانیم! که امشب شب نوازش بندگان است، هنگام پذیرفتن توبه گناهکاران است! وعده گاه آشتی جویان است، امشب هنگام ناز شیفتگان و رازِ دوستان و عاشقان است.
(تفسیر عرفانی سوره قدر – خواجه عبدالله انصاری)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:11  توسط زفیر
|
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
میا بیدف به گور من ای برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه آید
مولانا
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 5:48  توسط زفیر
|
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود، اما زخمی در پهلو دارم. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم گفته است: قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پُر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد، بر زخمش از نمکِ عشق بیشتر می پاشد! (عرفان نظر آهاری)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:23  توسط زفیر
|
خدای من ...
چه عزتی فراتر از اینکه بنده ی تو باشم؟ و چه فخری بالاتر از اینکه "تو" خدای من باشی؟
تو آن گونه خدایی هستی که من دوست دارم، پس از من بنده ای را بساز که خود دوست داری!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:30  توسط زفیر
|