آنگاه که چشمانم به دنبال نگاهش دویدند به میان درخت های انبوه باغ خزید
او از سایه ها می هراسد و از من خشمگینم می گریزد
اکنون صدای اشک هایش را می شنوم اشک هایی که او با دستان کوچکش به سکوت وامیداردشان
گویی باز هم شاخه ای خشکیده صورت زیبایش را خراش داده است
بسویش میشتابم و او با تمام اشک هایش مرا در آغوش می کشد
در حالی که هنوز به خشم پیشینم می اندیشد! (نویسنده)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:18  توسط صبا
|
در چمن زار ذهنم به ابری می نگرم که آسمان را به دوش می کشد.
و می اندیشم به نادانی تک گل آبی...
که همانند هزاران گل دیگر به حال ابر غبطه میخورد:
(( که ای کاش من نیز چون ابر در آغوش آسمان آرمیده بودم...!))
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:48  توسط صبا
|
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا (از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند)، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را درجوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه وخودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: من این تابلو را قبلأ دیده ام.
داوینچی با تعجب پرسید: کی؟
- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که دریک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم
(پائولو کوئیلو)
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:31  توسط صبا
|
پروردگارا به من فصاحت و منطق و زبان گویا داده ای. غیر از تو را با آن مدح نمی گویم و به جز تو بر دیگری ثنا نمی خوانم، و آن را در راه آنان که آرزو را قطع می کنند و مورد اعتماد نیستند به کار نمی بندم، در پرتو ایمان زبانم را از مدیحه سرایی انسان ها و ثناگویی بر مخلوق بازداشته ای.
خداوندا! هر ثنا خوانی از سوی کسی که ثنایش می گوید پاداشی دارد، من به تو امیدوارم که راهنمایم به سوی ذخایر رحمت و گنج های آمرزشت گردی.
خداوندا، من به تو نیازی دارم که جز فضل تو نمی تواند آن را جبران کند و این فقر و پریشانی را جز احسان وجود تو نتواند رفع نماید، پس در این مقام رضای خویشتن را به ما عطا کن و دست نیاز ما را از دامن غیر خود کوتاه گردان! (آمین)
ترجمه گویا و شرح فشرده ای بر نهج البلاغه- م.آشتیانی
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:35  توسط صبا
|
بر بلندای تپه ای در زیر درختی عریان نشسته بود و هستی را گونه ای عالمانه می نگریست.
از او نامش را پرسیدم، او به آسمان اشاره کرد و سپس به زمین خیره شد.
پنداشتم انسانی است چون من، ولی چشمانم از نگاهش ترسید!
با چشمان اشک آلودش به قلبم نگریست و دیوانه وار خندید!
سپس فریاد زد، مگر تو می دانی که هستی؟!
بی درنگ به آسمان اشاره کردم، سپس به زمین خیره شدم و مدتی طولانی به آسمان نگریستم.
او در حالی که می گریست از آن تپه فرود آمد؛ گویی اینبار چشمان او از نگاه من ترسید! (نویسنده)
![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 7:29  توسط صبا
|
